تبليغاتX
همراه شو عزیز دنیای سنگی

 

"داستان کوتاه ساحل و صدف"

 

مردي در کنار ساحل دورافتاده اي قدم مي‌زد

مردي را در فاصله دور مي بيند که مدام خم مي‌شود و چيزي را از روي زمين بر مي‌دارد

و توي اقيانوس پرت مي‌کند. نزديک تر مي شود،

مي‌بيند مردي بومي صدفهايي را که به ساحل مي­افتد در آب مي‌اندازد.


 - صبح بخير رفيق، خيلي دلم مي­خواهد بدانم چه مي­کني؟


- اين صدفها را در داخل اقيانوس مي اندازم. الآن موقع مد درياست

و اين صدف ها را به ساحل دريا آورده و اگر آنها را توي آب نيندازم

از کمبود اکسيژن خواهند مرد.


- دوست من! حرف تو را مي فهمم ولي در اين ساحل هزاران صدف

اين شکلي وجود دارد.

تو که نمي‌تواني آنها را به آب برگرداني خيلي زياد هستند

و تازه همين يک ساحل نيست. نمي بيني کار تو هيچ فرقي در اوضاع ايجاد نمي­کند؟


مرد بومي لبخندي زد و خم شد و دوباره صدفي برداشت

و به داخل دريا انداخت و گفت: "براي اين يکي اوضاع فرق کرد."

 

 

"ستایش خدا"

 

مردي صبح زود از خواب بيدار شد تا نمازش را در خانه خدا (مسجد) بخواند.

 لباس پوشيد و راهي خانه خدا شد.

در راه به مسجد، مرد زمين خورد و لباسهايش کثيف شد. او بلند شد،

خودش را پاک کرد و به خانه برگشت.

مرد لباسهايش را عوض کرد و دوباره راهي خانه خدا شد.

در راه به مسجد و در همان نقطه مجدداً زمين خورد!

او دوباره بلند شد، خودش را پاک کرد و به خانه برگشت.

يک بار ديگر لباسهايش را عوض کرد و راهي خانه خدا شد.

در راه به مسجد، با مردي که چراغ در دست داشت برخورد کرد

و نامش را پرسيد. مرد پاسخ داد:

(( من ديدم شما در راه به مسجد دو بار به زمين افتاديد.))،

 از اين رو چراغ آوردم تا بتوانم راهتان را روشن کنم.

 مرد اول از او بطور فراوان تشکر مي کند

و هر دو راهشان را به طرف مسجد ادامه مي دهند. همين که به مسجد رسيدند،

 مرد اول از مرد چراغ

بدست در خواست مي کند تا به مسجد وارد شود و با او نماز بخواند.

مرد دوم از رفتن به داخل مسجد خودداري مي کند.

مرد اول درخواستش را دوبار ديگر تکرار مي کند

و مجدداً همان جواب را مي شنود. مرد اول سوال مي کند که چرا او

نمي خواهد وارد مسجد شود و نماز بخواند.

مرد دوم پاسخ داد: ((من شيطان هستم.)) مرد اول با شنيدن اين جواب جا خورد.

شيطان در ادامه توضيح مي دهد:

((من شما را در راه به مسجد ديدم و اين من بودم که باعث زمين خوردن شما شدم.))

وقتي شما به خانه رفتيد، خودتان را تميز کرديد و به راهمان به مسجد برگشتيد،

خدا همه گناهان شما را بخشيد. من براي بار دوم باعث زمين خوردن شما شدم

و حتي آن هم شما را تشويق به ماندن در خانه نکرد، بلکه بيشتر به راه مسجد برگشتيد.

 به خاطر آن، خدا همه گناهان افراد خانواده ات را بخشيد. من ترسيدم

که اگر يک بار ديگر باعث زمين خوردن شما بشوم،

 آنگاه خدا گناهان افراد دهکده تان را خواهد بخشيد.

بنا براين، من سالم رسيدن شما را به خانه خدا (مسجد) مطمئن ساختم.

ما می مانیم تا جهان سبز شود

 

+ نوشته شده در شنبه 23 آبان1388ساعت 7:25 بعد از ظهر توسط ღ.•*بهنام *•.ღ |



عشق سردی سکوت را در آغوش میکشم و لحظه های بیقراری هایم را به سینه میفشارم،

در آستانه سرآغازی از تردید لحظه های یاس و بی رنگی را به بزم مینشینم،

چه غمگینانه مرور می کنم ثانیه های انتظار را برای سرابی دیگر

سرابی از بودن تو، سرابی از حضور تو،

مونس سر انگشت بی تابی هایم سردی تیک تاک ساعتی است در کنج خلوتم،

مزمزه طعم گس بغض و مبارزه با ویران شدنم،

چه چیز را به انتظار نشسته ام؟ از این سرای خاکی چه نسیب؟

غربتم، بی صدایی است در غرش ناآرام رودخانه ی بیقراریها،

در آستانه به گل نشستگی ؛ اشک مینوشم و سرمه خیال به چشم میکشم،

به چه می نگرم در این سرفصل بی سوار و من پری قصه ام که خنجر سکوت را

به صدای گلو سپرده ام، ویرانی ام را نظاره کن، نظاره کن، نظاره کن...

من مسافر غریب توی شهر بی کسی پشت دریاها و دنیا

مثل اون پرنده ی بی آشیون توی قصه ها رها بودم توی شهر آینه ها,

من به دنبال خودم می گشتم هر طرف من بودم و بی کسی از پشت سرم

چهره ی دیگری از من به خودم نشون می داد هر طرف بودن من بود و من با خودم

از همه کس بیگانه تر سایه ای بود که می دید مرا

بغض هر گاه مرا , ناله هر شام مرا آشنا بود نگاهش بر من

مرهمی بود به چشمان ترک خورده ی من که بجز خویش نمی دید کسی را

و جهان در ترکی بود که دیدار نشانیست مرا تا که از آینه ای دیدمش

و بغض مرا او دزدید من مسافر غریب توی شهر آینه ها،

جز من و خودم تو را دیدم و انگار جهان را دیدم  من به دنبال تو گشتم دیگر...

هر طرف بودی و انگار نبودی دیگر...

سایه ای بودی و انگار جهانی دیگر...

اندکی ماندی و اندوه تو را یافتن بر من ماند تو سفر کردی و رفتی لیکن ,

از همه آینه ها نقش تو را می خوانم و باد موسیقی ناب تو به من می بخشد

روز و شب دلخوشی ام دیدن نقش تو بر آینه هاست شهر من آینه هاست

جز رخ تو به چه من می نگرم؟ ****

دوستت دارم این است تنها كلامی كه از عمق وجود بر زبان می رانم ترانه ای جاوید

تو را در قلب من می خواند...

بنواز امید لحظه های من آهنگ خوش ترانه های هستی ام را تو بنواز...

تو بخوان سرود جاودانگی ام را دكلمه كن...

تو بخوان و من تنها می توانم در سكوتی سر شار عشقم را فریاد كنم تو بمان...

و سكوت نمناكم را به نظاره بنشین مرا از من جدا كن و "ما" یی ساز

در سكوتی كه من و تو می سازیم آن دم مرا ز مهر خود سیراب كن

جاری شو مثل رود وانگه كه من خود را به آب زلال رود میسپارم

بنگر كه چه آرام در برت خواهم زیست

گاه می نگرم بین من و تو بسی فاصله هاست

و در باور من اما لحظه های به تو اندیشیدن وه! چه زیباست

گاه می اندیشم گر تو را یك لحظه و فقط یك لحظه در دلم حس نكنم

آن لحظه ی غفلت دشمن جان و دلم خواهد شد

همان بهتر كه نیاندیشم وین افكار بد اندیش را آغشته به لحظه های ناب احساست نكنم

تو ای عشق بی دلیلم بنواز...

تو بر ساز دلم آهنگ این ترانه ی جاودانگی را ای دلنواز...

تو بخوان تو بمان...

و تا همیشه شانه هایت را محرم گریه های غمبارم كن و بیا...

و بیا و در سكوت هایت مرا فریاد كن...

اینجا برای از تو نوشتن هوا كم است دنـیا بـرای از تـو نـوشـتـن مـــرا كم است

اكسیر من نه اینكه مرا شعر تازه نیست من از تو می نویسم و این كیمیا كم است

سرشارم از خیال ولی این كفاف نیست در شـعر من حـقـیقـت یك ماجرا كم است...!!!

ترا گم میكنم هر روز و پیدا میكنم هر شب

واینسان خواب ها را با تو زیبا می كنم

هر شب تماشایی ست پیچ و تاب آتش ها...

خوشا بر من كه پیچ و تاب آتش را تماشا میكنم هر شب مرا یك شب تحمل كن

كه تا باور كنی ای دوست چه گونه با جنون خود مدارا می كنم هر شب

چنان دستم تهی گردیده از گرمای دست تو كه این یخ كرده را از بی كسی (( ها )) می كنم

هر شب تمام سایه ها را می كشم بر روزن مهتاب

حضورم را ز چشم شهر حاشا میكنم هر شب دلم فریاد می خواهد

ولی در انزوای خویش چه بی آزار با دیوار نجوا میكنم هر شب

كجا دنبال مفهومی برای عشق میگردی ؟

كه من این واژه را تا صبح معنا میكنم هر شب

ما می مانیم تا جهان سبز شود

 

+ نوشته شده در یکشنبه 10 آبان1388ساعت 1:39 بعد از ظهر توسط ღ.•*بهنام *•.ღ |



" دکتر علی شریعتی "

باتو، همه ی رنگهای این سرزمین مرا نوازش می کند

باتو، آهوان این صحرا دوستان همبازی من اند

باتو، کوه ها حامیان وفادار خاندان من اند

باتو، زمین گاهواره ای است که مرا در آغوش خود می خواباند

و ابر،حریری است که بر گاهواره ی من کشیده اند

و طناب گاهواره ام را مادرم، که در پس این کوه ها همسایه ی ماست در دست خویش دارد

باتو، دریا با من مهربانی می کند

باتو، سپیده ی هر صبح بر گونه ام بوسه می زند

باتو، نسیم هر لحظه گیسوانم را شانه می زند

باتو، من با بهار می رویم

باتو، من در عطر یاس ها پخش می شوم

باتو، من در شیره ی هر نبات میجوشم

باتو، من در هر شکوفه می شکفم

باتو، من در هر طلوع لبخند میزنم، در هر تندر فریاد شوق می کشم، در حلقوم مرغان عاشق می

خوانم و در غلغل چشمه ها می خندم، در نای جویباران زمزمه می کنم

باتو، من در روح طبیعت پنهانم

باتو، من بودن را، زندگی را، شوق را، عشق را، زیبایی را، مهربانی پاک خداوندی را می نوشم

باتو، من در خلوت این صحرا، درغربت این سرزمین،

 درسکوت این آسمان، در تنهایی این بی کسی،

غرقه ی فریاد و خروش و جمعیتم، درختان برادران من اند

و پرندگان خواهران من اند و گلها کودکان

من اند و اندام هر صخره مردی از خویشان من است و نسیم قاصدان بشارت گوی من اند و بوی

باران، بوی پونه، بوی خاک، شاخه ها ی شسته، باران خورده، پاک، همه خوش ترین یادهای من،

شیرین ترین یادگارهای من اند.

بی تو، من رنگهای این سرزمین را بیگانه میبینم

بی تو، رنگهای این سرزمین مرا می آزارند

بی تو، آهوان این صحرا گرگان هار من اند

بی تو، کوه ها دیوان سیاه و زشت خفته اند

بی تو، زمین قبرستان پلید و غبار آلودی است که مرا در خو به کینه می فشرد

ابر، کفن سپیدی است که بر گور خاکی من گسترده اند

و طناب گهواره ام را از دست مادرم ربوده اند و بر گردنم افکنده اند

بی تو، دریا گرگی است که آهوی معصوم مرا می بلعد

بی تو، پرندگان این سرزمین، سایه های وحشت اند و ابابیل بلایند

بی تو، سپیده ی هر صبح لبخند نفرت بار دهان جنازه ای است

بی تو، نسیم هر لحظه رنج های خفته را در سرم بیدار میکند

بی تو، من با بهار می میرم

بی تو، من در عطر یاس ها می گریم

بی تو، من در شیره ی هر نبات رنج هنوز بودن را

و جراحت روزهایی را که همچنان زنده خواهم ماند

لمس می کنم.

بی تو، من با هر برگ پائیزی می افتم

بی تو، من در چنگ طبیعت تنها می خشکم

بی تو، من زندگی را، شوق را، بودن را، عشق را،

زیبایی را، مهربانی پاک خداوندی را از یاد می برم

بی تو، من در خلوت این صحرا، درغربت این سرزمین،

درسکوت این آسمان، درتنهایی این بی کسی،

نگهبان سکوتم، حاجب درگه نومیدی، راهب معبد خاموشی،

سالک راه فراموشی ها، باغ پژمرده ی پامال زمستانم.

درختان هر کدام خاطره ی رنجی، شبح هر صخره،

ابلیسی، دیوی، غولی، گنگ وپ رکینه فروخفته،

کمین کرده مرا بر سر راه، باران زمزمه ی گریه در دل من،

بوی پونه، پیک و پیغامی نه برای دل من، بوی خاک،

تکرار دعوتی برای خفتن من ، شاخه های غبار گرفته،

 باد خزانی خورده، پوک ، همه تلخ ترین یادهای من، تلخ ترین یادگارهای من اند

 

ما می مانیم تا جهان سبز شود

 

+ نوشته شده در سه شنبه 28 مهر1388ساعت 6:3 بعد از ظهر توسط ღ.•*بهنام *•.ღ |



عشقِ عمومی

اشک رازی ‌ست
لبخند رازی ‌ست
عشق رازی ‌ست

اشکِ آن شب لب‌خندِ عشق‌ام بود 

قصه نيستم که بگويی
نغمه نيستم که بخوانی
صدا نيستم که بشنوی
يا چيزی چنان که ببينی
يا چيزی چنان که بدانی...

من دردِ مشترک‌ام
مرا فرياد کن
 

درخت با جنگل سخن‌می‌گويد
علف با صحرا
ستاره با کهکشان
و من با تو سخن‌می‌گويم

نام‌ات را به من بگو
دست‌ات را به من بده
حرف‌ات را به من بگو
قلب‌ات را به من بده
من ريشه‌هایِ تو را دريافته‌ام
با لبان‌ات برایِ همه لب‌ها سخن گفته‌ام
و دست‌های‌ات با دستانِ من آشناست

در خلوتِ روشن با تو گريسته‌ام
برایِ خاطرِ زنده‌گان،
و در گورستانِ تاريک با تو خوانده‌ام
زيباترينِ سرودها را
زيرا که مرده‌گانِ اين سال
عاشق‌ترينِ زنده‌گان بوده‌اند

 

دست‌ات را به من بده
دست‌هایِ تو با من آشناست
ای ديريافته با تو سخن‌می‌گويم
به‌سانِ ابر که با توفان
به‌سانِ علف که با صحرا
به‌سانِ باران که با دريا
به‌سانِ پرنده که با بهار
به‌سانِ درخت که با جنگل سخن‌می‌گويد

زيرا که من
ريشه‌هایِ تو را دريافته‌ام
زيرا که صدایِ من
با صدایِ تو آشناست

ما می مانیم تا جهان سبز شود 

+ نوشته شده در دوشنبه 13 مهر1388ساعت 5:24 بعد از ظهر توسط ღ.•*بهنام *•.ღ |



میر حسین موسوی  میر حسین موسوی  میر حسین موسوی  میر حسین موسوی

۷ مهرماه

سالروز تولد اسوه صداقت و انسانیت

یگانه رهبر جنبش سبز ایران

سید میر حسین موسوی مبارک باد 

 

"پاینده و سلامت باشی کبوتر صداقت"

"وعده دیدار ۷ مهر ساعت ۴ بعد از ظهر میدان هفت تیر"

+ نوشته شده در شنبه 4 مهر1388ساعت 2:51 بعد از ظهر توسط ღ.•*بهنام *•.ღ