تبليغاتX
همراه شو عزیز دنیای سنگی

 

هک شد

+ نوشته شده در دوشنبه 25 شهریور1387ساعت 11:57 قبل از ظهر توسط ღ.•*میربهنام *•.ღ



 

بی تو یک روز در این فاصله ها خواهم مرد    مثل یک بیت ته قافیه ها خواهم مرد

تو که رفتی همه ثانیه ها سایه شدند    سایه در سایه آن ثانیه ها خواهم مرد

شعله ها بی تو ز بی رنگی دریا گفتند    موج در موج در این خاطره ها خواهم مرد

 گم شدم در قدم دوری چشمان بهار      بی تو یک روز در این فاصله ها خواهم مرد

+ نوشته شده در چهارشنبه 20 شهریور1387ساعت 1:52 بعد از ظهر توسط ღ.•*میربهنام *•.ღ



تومار عشق

 

نمی دانم چندمین نامه است که به نشانی آب و آیینه برایت می فرستم !

نمی دانم دفترم چند برگ داشت

اما این آخرین برگ است که آنرا هم به نام تو آراسته میکنم .

لااقل یکبار در خوابم بیا تا بپرسم نامه هایم به دستت می رسد یا نه ؟

اگر نامه ها به دستت نمی رسد از دوری ِ راهست یا خیانت باد ؟

راه تو که دور نیست همین جاست

با هر تپش قلبم در من جاری می شوی

و دوباره بر می گردی…

شاید راه من دورست ؟!

کجایند آنها که می گویند انسان فراموشکار است !

بیایند ببینند ، بعد از این همه سال چگونه برایت دلتنگ می شوم !

باور کن برای یافتن گوشه ای از پیراهنت ،

تمام گلها را بوسیده ام و تمامی پروانگان را مژدگانی ِوصلت داده ام .

بگذریم .

 اینبار اگر نامه ام را خواندی

برای نجابت گل های مریم هم که شده چند کلمه ای برایم بنویس !

مقصد همه ی نامه هایم به تو ختم می شود …

من هنوز رفتنت را باور نکرده ام.

آن روز که عشق عزم طلوعی دوباره کرده بود

و نگاه نجیب تو زخم تنهایی مرا چاره می کرد

به امروز که فرصت دیدار از دست رفته است نیندیشیده بودم

و اینکه فکری برای این دل هیچکاره کنم.

آن روز که دلم برای خاطر باران مقابل چشمانت زانو زد ،

می دانستم که دست مهربان خدا چگونه بر بند بند نگاهت

عطر شب بو پاشیده است.

و حالا ...و حالا دوباره خاطره ها

زیر پای فاصله ها تمام جان مرا ریشه ریشه میخورند

که دست فاجعه آمد و قلب هامان را پژمرد.

شهاب و ماه شکستند و تلخی سکوتم

حتی تا آسمان هم رفت

 میدانم که اگر باز هم بگویم همین خدا بود که دست رد بر دل هامان زد

 مثل همیشه می گویی این رسم عشق نیست

عزیزم !

دیگر کار از این حرف ها گذشته است .

من حتی از اینکه ببینم دست باد بر گیسوان ریخته ات تشر می زند ،

آشفته می شوم .

خودت هم خوب می دانی

که چنان مثل درخت در دلت ریشه دوانیده ام

که دیگر حتی صدای " تبر تبر " گفتنت هم فایده ندارد.

من هیچگاه آخرین نگاهت را فراموش نکرده ام

همانطور که بعد رفتنت با هیچ چشم و دلی تفاهم.

دلم گرفته است

میدانم با صد بهار تازه هم تبسم نمی کند .

کلبه ی چشمانم را برای آمدنت روبراه کرده ام.

حرف آخر را بزن ...

کی میشود که روی سرم آسمان شوی ؟!

+ نوشته شده در چهارشنبه 20 شهریور1387ساعت 1:44 بعد از ظهر توسط ღ.•*میربهنام *•.ღ |