
عشق سردی سکوت را در آغوش میکشم و لحظه های بیقراری هایم را به سینه میفشارم،
در آستانه سرآغازی از تردید لحظه های یاس و بی رنگی را به بزم مینشینم،
چه غمگینانه مرور می کنم ثانیه های انتظار را برای سرابی دیگر
سرابی از بودن تو، سرابی از حضور تو،
مونس سر انگشت بی تابی هایم سردی تیک تاک ساعتی است در کنج خلوتم،
مزمزه طعم گس بغض و مبارزه با ویران شدنم،
چه چیز را به انتظار نشسته ام؟ از این سرای خاکی چه نسیب؟
غربتم، بی صدایی است در غرش ناآرام رودخانه ی بیقراریها،
در آستانه به گل نشستگی ؛ اشک مینوشم و سرمه خیال به چشم میکشم،
به چه می نگرم در این سرفصل بی سوار و من پری قصه ام که خنجر سکوت را
به صدای گلو سپرده ام، ویرانی ام را نظاره کن، نظاره کن، نظاره کن...
من مسافر غریب توی شهر بی کسی پشت دریاها و دنیا
مثل اون پرنده ی بی آشیون توی قصه ها رها بودم توی شهر آینه ها,
من به دنبال خودم می گشتم هر طرف من بودم و بی کسی از پشت سرم
چهره ی دیگری از من به خودم نشون می داد هر طرف بودن من بود و من با خودم
از همه کس بیگانه تر سایه ای بود که می دید مرا
بغض هر گاه مرا , ناله هر شام مرا آشنا بود نگاهش بر من
مرهمی بود به چشمان ترک خورده ی من که بجز خویش نمی دید کسی را
و جهان در ترکی بود که دیدار نشانیست مرا تا که از آینه ای دیدمش
و بغض مرا او دزدید من مسافر غریب توی شهر آینه ها،
جز من و خودم تو را دیدم و انگار جهان را دیدم من به دنبال تو گشتم دیگر...
هر طرف بودی و انگار نبودی دیگر...
سایه ای بودی و انگار جهانی دیگر...
اندکی ماندی و اندوه تو را یافتن بر من ماند تو سفر کردی و رفتی لیکن ,
از همه آینه ها نقش تو را می خوانم و باد موسیقی ناب تو به من می بخشد
روز و شب دلخوشی ام دیدن نقش تو بر آینه هاست شهر من آینه هاست
جز رخ تو به چه من می نگرم؟ ****
دوستت دارم این است تنها كلامی كه از عمق وجود بر زبان می رانم ترانه ای جاوید
تو را در قلب من می خواند...
بنواز امید لحظه های من آهنگ خوش ترانه های هستی ام را تو بنواز...
تو بخوان سرود جاودانگی ام را دكلمه كن...
تو بخوان و من تنها می توانم در سكوتی سر شار عشقم را فریاد كنم تو بمان...
و سكوت نمناكم را به نظاره بنشین مرا از من جدا كن و "ما" یی ساز
در سكوتی كه من و تو می سازیم آن دم مرا ز مهر خود سیراب كن
جاری شو مثل رود وانگه كه من خود را به آب زلال رود میسپارم
بنگر كه چه آرام در برت خواهم زیست
گاه می نگرم بین من و تو بسی فاصله هاست
و در باور من اما لحظه های به تو اندیشیدن وه! چه زیباست
گاه می اندیشم گر تو را یك لحظه و فقط یك لحظه در دلم حس نكنم
آن لحظه ی غفلت دشمن جان و دلم خواهد شد
همان بهتر كه نیاندیشم وین افكار بد اندیش را آغشته به لحظه های ناب احساست نكنم
تو ای عشق بی دلیلم بنواز...
تو بر ساز دلم آهنگ این ترانه ی جاودانگی را ای دلنواز...
تو بخوان تو بمان...
و تا همیشه شانه هایت را محرم گریه های غمبارم كن و بیا...
و بیا و در سكوت هایت مرا فریاد كن...
اینجا برای از تو نوشتن هوا كم است دنـیا بـرای از تـو نـوشـتـن مـــرا كم است
اكسیر من نه اینكه مرا شعر تازه نیست من از تو می نویسم و این كیمیا كم است
سرشارم از خیال ولی این كفاف نیست در شـعر من حـقـیقـت یك ماجرا كم است...!!!
ترا گم میكنم هر روز و پیدا میكنم هر شب
واینسان خواب ها را با تو زیبا می كنم
هر شب تماشایی ست پیچ و تاب آتش ها...
خوشا بر من كه پیچ و تاب آتش را تماشا میكنم هر شب مرا یك شب تحمل كن
كه تا باور كنی ای دوست چه گونه با جنون خود مدارا می كنم هر شب
چنان دستم تهی گردیده از گرمای دست تو كه این یخ كرده را از بی كسی (( ها )) می كنم
هر شب تمام سایه ها را می كشم بر روزن مهتاب
حضورم را ز چشم شهر حاشا میكنم هر شب دلم فریاد می خواهد
ولی در انزوای خویش چه بی آزار با دیوار نجوا میكنم هر شب
كجا دنبال مفهومی برای عشق میگردی ؟
كه من این واژه را تا صبح معنا میكنم هر شب
ما می مانیم تا جهان سبز شود




برای تو می نویسم که
بودنت بهار و نبودنت خزانی سرد است.
تویی که تصور حضورت سینه بی رنگ نوشته ام را
نقش سرخ عشق می زند.
در کویر قلبم از تو برای تو می نویسم.
ای کاش در طلوع چشمان تو زندگی می کردم تا مثل باران
هر صبح برایت شعری می سرودم
آن گاه زمان را در گوشه ای جا می گذاشتم و به شوق
تو اشک می شدم و بر صورت مه آلودت می لغزیدم
ای کاش باد بودم و همه عصر را در عبور می گذراندم
تا شاید جاده ای دور هنوز بوی خوب پیراهنت را
وقتی از آن می گذشتی در خود داشته باشد 
که مرهمی شود برای دلتنگی هایم







سلام دوستان عزیز
امید واریم تا اینجا طاعات وعباداتتون
مورد قبول درگاه حضرت دوست قرار گرفته باشه
ما تو این قسمت از شما می خواهیم که قشنگترین
دعاتون را برای ما بنویسین
انشالله که لطف خداوند بزرگ
همیشه شامل حال شما دوست عزیز باشه
التماس دعا








من دلم ميخواهد خانه اي داشته باشم پر
دوست كنج هر ديوارش دوستانم بنشينند
آرام گل بگنو گل بشنون هر كسي ميخواهد
وارد خانه پر مهر و صفامان گردد
شرط وارد گشتنش شستشوي دلهاست
شرط آن داشتن يك دل بي رنگ و رياست
بردرش برگ گلي ميكوبم و به يادش با قلم سبز
بهارمينويسم اي دوست خانه دوستي ما اينجاست
تا كه سهراب نپرسد ديگر خانه دوست كجاست







اگر روزی کوله بارم را بستم واز دیار "یاد تو"رفتم
نقاشی هایم را نگاه دار نقاشی هایی که قلبم ان را با
مداد رنگی یاد تو رنگ کرده بود مداد رنگی هایم را 
چه کنم؟ اگر روزی از یاد تو سفر کردم اسمم را همیشه
سبز نگاه دار اما نه ! . . . . . .
اسمم را در خزان رها کن نقاشیهایم را به باد بسپار 
می خواهم دور از خودخواهی باشم اما
مدادرنگی هایم را چه کنم












شاید روزی هزار بار تو وبلاگهای مختلف و تو
کتابها و تو فیلمها و تو ترانه ها برات تکرار شده
اگر تا حالا عاشق شده باشی
یا حداقل این جوری فکر کرده باشی که عاشقی
حتما الان واسه خودت یه تعریف از عاشقی داری
عشق به هر چیزی.... یا به هر کسی
شاید بشه گفت عشق ترازهای متفاوتی داره!
حالا من می خوام از تو دوست خوبم یه سوال بپرسم:
"تو عشق رو چه جوری فهمیدی؟"
منتظر جوابت هستم
شاید عشق رو از اون تپشی که قلبت جا انداخت فهمیدی
شاید وقتی برای اولین بار تو بارون نگاهش گیر افتادی
شاید وقتی که گرمای دستهاش
واسه اولین بار قلبت رو سوزوند
شاید حس تو از بازی های کودکی تو قلبت جا مونده بود

شاید












درد کویر
کاش آسمان می دانست درد من چیست!
کاش می دانست نیاز من چیست!
کاش می دانست به یک قطره باران نیز قانع ام
کاش آسمان می دانست درد منی که
رهمان کویر خشک و بی جانم چیست
دلم مثل کویر از محبت و عشق
خشک و بی جان است
عاشقم ولی یک عاشق تنها
یک عاشق بی کس!
عاشقی که معشوقش کنارش نیست!
کاش دریا می دانست کویر چیست
راز درون دریا رویایی است محال
برای همان کویر تنها
دلم مثل کویر آرزوی دیدن دریا را دارد
اما دریایی نیست تنها یک خواب است و بس
کاش باران می دانست معنی انتظار چیست
منی که همان کویر تشنه و بی جانم سالهاست
که انتظار یک قطره باران را می کشم
اما افسوس که این انتظار بیهوده است
و ای کاش آسمان می دانست
درد دل این کویر خسته و تشنه چیست
من دلم ميخواهد خانه اي داشته باشم
پر از دوست
كنج هر ديوارش دوستانم بنشينند
آرام گل بگنو گل بشنون
هر كسي ميخواهد وارد خانه پر مهر و صفامان گردد
شرط وارد گشتنش شستشوي دلهاست
شرط آن داشتن يك دل بي رنگ و رياست
بر درش برگ گلي ميكوبم
و به يادش با قلم سبز بهار مينويسم
اي دوست خانه دوستي ما اينجاست
تا كه سهراب نپرسد ديگر خانه دوست كجاست!!!


