تبليغاتX
همراه شو عزیز دنیای سنگی

عشق سردی سکوت را در آغوش میکشم و لحظه های بیقراری هایم را به سینه میفشارم،

در آستانه سرآغازی از تردید لحظه های یاس و بی رنگی را به بزم مینشینم،

چه غمگینانه مرور می کنم ثانیه های انتظار را برای سرابی دیگر

سرابی از بودن تو، سرابی از حضور تو،

مونس سر انگشت بی تابی هایم سردی تیک تاک ساعتی است در کنج خلوتم،

مزمزه طعم گس بغض و مبارزه با ویران شدنم،

چه چیز را به انتظار نشسته ام؟ از این سرای خاکی چه نسیب؟

غربتم، بی صدایی است در غرش ناآرام رودخانه ی بیقراریها،

در آستانه به گل نشستگی ؛ اشک مینوشم و سرمه خیال به چشم میکشم،

به چه می نگرم در این سرفصل بی سوار و من پری قصه ام که خنجر سکوت را

به صدای گلو سپرده ام، ویرانی ام را نظاره کن، نظاره کن، نظاره کن...

من مسافر غریب توی شهر بی کسی پشت دریاها و دنیا

مثل اون پرنده ی بی آشیون توی قصه ها رها بودم توی شهر آینه ها,

من به دنبال خودم می گشتم هر طرف من بودم و بی کسی از پشت سرم

چهره ی دیگری از من به خودم نشون می داد هر طرف بودن من بود و من با خودم

از همه کس بیگانه تر سایه ای بود که می دید مرا

بغض هر گاه مرا , ناله هر شام مرا آشنا بود نگاهش بر من

مرهمی بود به چشمان ترک خورده ی من که بجز خویش نمی دید کسی را

و جهان در ترکی بود که دیدار نشانیست مرا تا که از آینه ای دیدمش

و بغض مرا او دزدید من مسافر غریب توی شهر آینه ها،

جز من و خودم تو را دیدم و انگار جهان را دیدم  من به دنبال تو گشتم دیگر...

هر طرف بودی و انگار نبودی دیگر...

سایه ای بودی و انگار جهانی دیگر...

اندکی ماندی و اندوه تو را یافتن بر من ماند تو سفر کردی و رفتی لیکن ,

از همه آینه ها نقش تو را می خوانم و باد موسیقی ناب تو به من می بخشد

روز و شب دلخوشی ام دیدن نقش تو بر آینه هاست شهر من آینه هاست

جز رخ تو به چه من می نگرم؟ ****

دوستت دارم این است تنها كلامی كه از عمق وجود بر زبان می رانم ترانه ای جاوید

تو را در قلب من می خواند...

بنواز امید لحظه های من آهنگ خوش ترانه های هستی ام را تو بنواز...

تو بخوان سرود جاودانگی ام را دكلمه كن...

تو بخوان و من تنها می توانم در سكوتی سر شار عشقم را فریاد كنم تو بمان...

و سكوت نمناكم را به نظاره بنشین مرا از من جدا كن و "ما" یی ساز

در سكوتی كه من و تو می سازیم آن دم مرا ز مهر خود سیراب كن

جاری شو مثل رود وانگه كه من خود را به آب زلال رود میسپارم

بنگر كه چه آرام در برت خواهم زیست

گاه می نگرم بین من و تو بسی فاصله هاست

و در باور من اما لحظه های به تو اندیشیدن وه! چه زیباست

گاه می اندیشم گر تو را یك لحظه و فقط یك لحظه در دلم حس نكنم

آن لحظه ی غفلت دشمن جان و دلم خواهد شد

همان بهتر كه نیاندیشم وین افكار بد اندیش را آغشته به لحظه های ناب احساست نكنم

تو ای عشق بی دلیلم بنواز...

تو بر ساز دلم آهنگ این ترانه ی جاودانگی را ای دلنواز...

تو بخوان تو بمان...

و تا همیشه شانه هایت را محرم گریه های غمبارم كن و بیا...

و بیا و در سكوت هایت مرا فریاد كن...

اینجا برای از تو نوشتن هوا كم است دنـیا بـرای از تـو نـوشـتـن مـــرا كم است

اكسیر من نه اینكه مرا شعر تازه نیست من از تو می نویسم و این كیمیا كم است

سرشارم از خیال ولی این كفاف نیست در شـعر من حـقـیقـت یك ماجرا كم است...!!!

ترا گم میكنم هر روز و پیدا میكنم هر شب

واینسان خواب ها را با تو زیبا می كنم

هر شب تماشایی ست پیچ و تاب آتش ها...

خوشا بر من كه پیچ و تاب آتش را تماشا میكنم هر شب مرا یك شب تحمل كن

كه تا باور كنی ای دوست چه گونه با جنون خود مدارا می كنم هر شب

چنان دستم تهی گردیده از گرمای دست تو كه این یخ كرده را از بی كسی (( ها )) می كنم

هر شب تمام سایه ها را می كشم بر روزن مهتاب

حضورم را ز چشم شهر حاشا میكنم هر شب دلم فریاد می خواهد

ولی در انزوای خویش چه بی آزار با دیوار نجوا میكنم هر شب

كجا دنبال مفهومی برای عشق میگردی ؟

كه من این واژه را تا صبح معنا میكنم هر شب

ما می مانیم تا جهان سبز شود

 

+ نوشته شده در یکشنبه 10 آبان1388ساعت 1:39 بعد از ظهر توسط ღ.•*بهنام *•.ღ |



" دکتر علی شریعتی "

باتو، همه ی رنگهای این سرزمین مرا نوازش می کند

باتو، آهوان این صحرا دوستان همبازی من اند

باتو، کوه ها حامیان وفادار خاندان من اند

باتو، زمین گاهواره ای است که مرا در آغوش خود می خواباند

و ابر،حریری است که بر گاهواره ی من کشیده اند

و طناب گاهواره ام را مادرم، که در پس این کوه ها همسایه ی ماست در دست خویش دارد

باتو، دریا با من مهربانی می کند

باتو، سپیده ی هر صبح بر گونه ام بوسه می زند

باتو، نسیم هر لحظه گیسوانم را شانه می زند

باتو، من با بهار می رویم

باتو، من در عطر یاس ها پخش می شوم

باتو، من در شیره ی هر نبات میجوشم

باتو، من در هر شکوفه می شکفم

باتو، من در هر طلوع لبخند میزنم، در هر تندر فریاد شوق می کشم، در حلقوم مرغان عاشق می

خوانم و در غلغل چشمه ها می خندم، در نای جویباران زمزمه می کنم

باتو، من در روح طبیعت پنهانم

باتو، من بودن را، زندگی را، شوق را، عشق را، زیبایی را، مهربانی پاک خداوندی را می نوشم

باتو، من در خلوت این صحرا، درغربت این سرزمین،

 درسکوت این آسمان، در تنهایی این بی کسی،

غرقه ی فریاد و خروش و جمعیتم، درختان برادران من اند

و پرندگان خواهران من اند و گلها کودکان

من اند و اندام هر صخره مردی از خویشان من است و نسیم قاصدان بشارت گوی من اند و بوی

باران، بوی پونه، بوی خاک، شاخه ها ی شسته، باران خورده، پاک، همه خوش ترین یادهای من،

شیرین ترین یادگارهای من اند.

بی تو، من رنگهای این سرزمین را بیگانه میبینم

بی تو، رنگهای این سرزمین مرا می آزارند

بی تو، آهوان این صحرا گرگان هار من اند

بی تو، کوه ها دیوان سیاه و زشت خفته اند

بی تو، زمین قبرستان پلید و غبار آلودی است که مرا در خو به کینه می فشرد

ابر، کفن سپیدی است که بر گور خاکی من گسترده اند

و طناب گهواره ام را از دست مادرم ربوده اند و بر گردنم افکنده اند

بی تو، دریا گرگی است که آهوی معصوم مرا می بلعد

بی تو، پرندگان این سرزمین، سایه های وحشت اند و ابابیل بلایند

بی تو، سپیده ی هر صبح لبخند نفرت بار دهان جنازه ای است

بی تو، نسیم هر لحظه رنج های خفته را در سرم بیدار میکند

بی تو، من با بهار می میرم

بی تو، من در عطر یاس ها می گریم

بی تو، من در شیره ی هر نبات رنج هنوز بودن را

و جراحت روزهایی را که همچنان زنده خواهم ماند

لمس می کنم.

بی تو، من با هر برگ پائیزی می افتم

بی تو، من در چنگ طبیعت تنها می خشکم

بی تو، من زندگی را، شوق را، بودن را، عشق را،

زیبایی را، مهربانی پاک خداوندی را از یاد می برم

بی تو، من در خلوت این صحرا، درغربت این سرزمین،

درسکوت این آسمان، درتنهایی این بی کسی،

نگهبان سکوتم، حاجب درگه نومیدی، راهب معبد خاموشی،

سالک راه فراموشی ها، باغ پژمرده ی پامال زمستانم.

درختان هر کدام خاطره ی رنجی، شبح هر صخره،

ابلیسی، دیوی، غولی، گنگ وپ رکینه فروخفته،

کمین کرده مرا بر سر راه، باران زمزمه ی گریه در دل من،

بوی پونه، پیک و پیغامی نه برای دل من، بوی خاک،

تکرار دعوتی برای خفتن من ، شاخه های غبار گرفته،

 باد خزانی خورده، پوک ، همه تلخ ترین یادهای من، تلخ ترین یادگارهای من اند

 

ما می مانیم تا جهان سبز شود

 

+ نوشته شده در سه شنبه 28 مهر1388ساعت 6:3 بعد از ظهر توسط ღ.•*بهنام *•.ღ |



عشقِ عمومی

اشک رازی ‌ست
لبخند رازی ‌ست
عشق رازی ‌ست

اشکِ آن شب لب‌خندِ عشق‌ام بود 

قصه نيستم که بگويی
نغمه نيستم که بخوانی
صدا نيستم که بشنوی
يا چيزی چنان که ببينی
يا چيزی چنان که بدانی...

من دردِ مشترک‌ام
مرا فرياد کن
 

درخت با جنگل سخن‌می‌گويد
علف با صحرا
ستاره با کهکشان
و من با تو سخن‌می‌گويم

نام‌ات را به من بگو
دست‌ات را به من بده
حرف‌ات را به من بگو
قلب‌ات را به من بده
من ريشه‌هایِ تو را دريافته‌ام
با لبان‌ات برایِ همه لب‌ها سخن گفته‌ام
و دست‌های‌ات با دستانِ من آشناست

در خلوتِ روشن با تو گريسته‌ام
برایِ خاطرِ زنده‌گان،
و در گورستانِ تاريک با تو خوانده‌ام
زيباترينِ سرودها را
زيرا که مرده‌گانِ اين سال
عاشق‌ترينِ زنده‌گان بوده‌اند

 

دست‌ات را به من بده
دست‌هایِ تو با من آشناست
ای ديريافته با تو سخن‌می‌گويم
به‌سانِ ابر که با توفان
به‌سانِ علف که با صحرا
به‌سانِ باران که با دريا
به‌سانِ پرنده که با بهار
به‌سانِ درخت که با جنگل سخن‌می‌گويد

زيرا که من
ريشه‌هایِ تو را دريافته‌ام
زيرا که صدایِ من
با صدایِ تو آشناست

ما می مانیم تا جهان سبز شود 

+ نوشته شده در دوشنبه 13 مهر1388ساعت 5:24 بعد از ظهر توسط ღ.•*بهنام *•.ღ |



"تنهايي "

 

به نام او...   همان كه اشك را مرهم دلها آفريد


شبي از پشت يك تنهايي نمناك و باراني

تو را با لهجه ي گلهاي نيلوفر صدا كردم

تمام شب براي با طراوت ماندن باغ قشنگ آرزوهايت دعا كردم

پس از يك جستجوي نقره اي در كوچه هاي آبي احساس

تو را از بين گلهايي كه در تنهاييم روئيد با حسرت جدا كردم

 

و تو در پاسخ آبي‌ترين موج تمناي دلم گفتي:

     "دلم حيران و سرگردان چشماني ست رويايي..."

     "ومن تنها براي ديدن زيبايي آن چشمان..."

     "تو را در دشتي از تنهايي و حسرت رها كردم"

همين بود آخرين حرفت

 

و من بعد از عبور تلخ و غمگينت

حريم چشمهايم را به روي اشكي از جنس غروب

ساكت و نارنجي خورشيد وا كردم

نميدانم چرا رفتي ؟   نميدانم چرا؟    شايد خطا كردم

و تو بي آنكه فكر غربت چشمان من باشي

نميدانم كجا؟   تا كي؟   براي چه؟

ولي رفتي..... 

 و بعد از رفتنت باران چه معصومانه مي‌باريد

+ نوشته شده در جمعه 2 مرداد1388ساعت 7:37 بعد از ظهر توسط ღ.•*بهنام *•.ღ |



 

" بانوي سرزمين آفتاب "

چشم‏هايت
روياي كودكي‏ام بود
و نگاهت؛
اريب و خيس،
باران لحظه‏هاي دلتنگي‏ام
دوستت دارم
و تو قرنهاست اين را مي‏داني

و باز...
نمي‏دانم
از چشم‏هايت بگويم
از دستهايت
يا از گيسويت كه به مهتاب حجاب مي‏بخشد


نمي‏دانم
چرا از يادم نمي‏روي!؟

اينگونه تلخ نگاهم مكن

اين دستهاي خالي
ميراث اجدادي من است
و اين زمين نفرين شده؛
زادگاهم
و اين زبان ناگشوده؛
زبان مادري‏ام
من راز اين بغض‏ها را
سالهاست كه مي‏گريم

و پشت هاله‏هاي غبارآلودت خيسم.

بانو به چه مي‏نازم
به تقدست و يا به تاريخم
تقدست را هر روز
شاعران قومم مي‏نويسند
بي‏آنكه بخوانند
و تاريخم سالهاست كه زير آوار سكوت مدفون است
و با هر زلزله مدفون‏تر مي‏شود


بعد از تو
اين سروهاي بي‏خاصيت هميشه سبز
اين آسمان ويران و نانجيب
و اين عروسكان كاغذي
اذيتم مي‏كند


كجاي كاري بانو
آفتاب را از نگاهم دزديدند
من در روزگارِ هميشه شب متولد شدم
با نور ماه زندگي كردم
و اكنون اين ماهي كوچك
در تنگ خاطراتم نمي‏رقصد

بعد از تو
آنقدر با شب بودم
كه نور چشم‏هايم خاموش شد
و آنقدر اسمت را گريستم
كه نامم فراموشم شد
بعد از تو چقدر داستان بي تو بودنهايم را
به كودكان كوچه‏مان گفتم
كه اكنون نمي‏توانم از كوچه بگذرم
چرا از ياد كودكان كوچه‏مان نمي‏روي
من قصه‏هاي مادربزرگم را گوش كردم
من معصوميت مردمانم را فهميدم
حتي شعر ديروزم فراموشم شد
اما تو چرا از يادم نمي‏روي
و من...

با اين زبان زنجيري
هنوز هم كه هنوز است
داد مي‏زنم
بانو!

بانوي سرزمين آفتاب
"دوستت دارم"

+ نوشته شده در شنبه 16 خرداد1388ساعت 8:26 بعد از ظهر توسط ღ.•*بهنام *•.ღ |



 

"بیش از عشق بر تو عاشقم"

نا ممکن است که احساس خود را نسبت به تو با واژه ها بیان کنم

اینها سرشارترین احساساتی هستند که تاکنون داشته ام

با این همه هنگامی که می خواهم اینهارا به تو بگویم و یا بنویسم

واژه ها حتی نمی توانند ذره ای از ژرفای احساساتم را بیان کنند

گرچه نمی توانم جوهر این احساسات شگفت انگیز را بیان کنم

می توانم بگویم آنگاه که با توام چه احساسی دارم

آنگاه که با توام احساس پرنده ای را دارم که آزاد و رها در آسمان آبی پرواز می کند

آنگاه که با توام چون گلی هستم که گلبرگهای زندگی را شکوفا می کند

آنگاه که با توام چون امواج دریا هستم که توفنده و سرکش بر ساحل می کوبند

آنگاه که با توام رنگین کمانی پس از توفانم که پر غرور رنگهایش را نشان طبیعت می دهد

آنگاه که با توام گویی هر آنچه که زیباست ما را در برگفته است

اینها تنها ذره ای ناچیز از احساس والای با تو بودن است

"تو همانی که همیشه به او اندیشیده ام"

"تو برای من مهمترینی در جهان"

"تو همانی که دوستت دارم"

شاید واژه عشق را ساخته اند تا احساسی چنین عمیق و هزار سو را بیان کند

اما باز هم این واژه کافی نیست

با اینهمه چون هنوز بهترین است

بگذار بگویم و باز بگویم

"بیش از عشق برتو عاشقم"

...بهنام...

+ نوشته شده در جمعه 28 فروردین1388ساعت 11:56 قبل از ظهر توسط ღ.•*بهنام *•.ღ |



به نام آفریدگار عشق

 

نامه ای به یگانه خواهرعزیزم بهار

 "که قدر زیبایی موسیقی امواج دریا دوستش دارم"

 

 

 

سلام مهربانم

 سلامی به زیبایی لحظه روییدن غنچه عشق

 سلامی به زیبایی صدای پای آب

 سلام  به تو که باید با دوست داشتنی ترین صفات صدایت بزنم

 اما کلمه ای دوست داشتنی تر از کلمه ساده "عزیزم" پیدا نمی کنم

 آری خواهر عزیزم  وجود تو قوت قلبی ست برای قلب رنجور من

 از تو نوشتن کار من نیست

 من هرگز نمی توانم از یک فرشته سپید بال حرفی بزنم 

آری تو فرشته رهایی و امید منی بهارم

 فقط می توانم بگویم دوستت دارم خواهر عزیز و مهربانم

 مونس خلوت شبهایم همدم سکوت تنهایی ام

 اگر تورا نداشتم ره به کجا می گذاشتم

 وجود مهربانت تن رنجورم را جلا می دهد

 وقتی مرا داداشی صدا میزنی

 دیگر هیچ صوتی را نمی خواهم بشنوم جز طنین صدای دلنشینت

 عزیزم قلب من رو به تو پرواز می کند

 در لحظه هایی که قلبم از این روزگار

 با تمام نامردیها و بی مروتی هایش به درد آمده

 و گریه امانم را می برد

 تنها پناه دل بی کسم آغوش مهربون توست خواهر عزیزم

 بهارم لحظه هایی که نیستی برایم تحمل ناپذیر نیست

 نمی دانم با دل تنگم چه کنم

 نمی دانم درد دل به که بگویم 

بهارم عشق برادر به خواهر پاک ترین احساس روی زمین ست

 من به تو عشق می ورزم و تو را دوست میدارم

 بهارم وقتی تو گریه می کنی ترانه هام غم تر میشن

 شمعدونی ها می ترسن و آیینه ها کمتر میشن

 وقتی تو گریه می کنی

 ابرای دل نازک شب ابی میشن برای تو 

ستاره ها می سوزن  

مثل یه دسته رازقی پرپر می شن به پای تو

 وقتی تو گریه می کنی غمگین میشن قناری ها  

بد میشه خوندن براشون

 پروانه ها دلگیر میشن نقش و نگار میریزه از رنگین کمون پراشون

 وقتی تو گریه می کنی تاب و توان از من گرفته میشه

 به خدا من طاقت دیدن حتی یک لحظه ناراحتی تورو ندارم بهارم

  وقتی تو گریه می کنی شک می کنم به بودنم

 پر میشم از خالی شدن گم میشه چیزی از تنم

 کلافه میشم از خودم خسته میشم از همه کس

 بهارم تا داداشی بهنام رو داری غم نداری عزیزکم

 بهت قول میدم هیچوقت تنهات نذارم مهربونم

  

فدای مهربونیات

 

"دوست دارم خواهر عزیزم"

 

 

+ نوشته شده در یکشنبه 29 اردیبهشت1387ساعت 12:59 بعد از ظهر توسط ღ.•*بهنام *•.ღ



بهار خانوم ناز نکن بیا

 

صدا همون صدا بود


صدای شاخه ها و ریشه ها بود


بهار بهار چه اسم آشنایی


صدات میاد ....اما خودت کجایی


وا بکنیم پنجره ها رو یا نه


تازه کنیم خاطره ها رو یا نه


بهار اومد لباس نو تنم کرد


تازه تر از فصل شکفتنم کرد


بهار اومد با یه بغل جوونه


عید و آورد از تو کوچه به خونه


حیاط ما یه غربی


باغچه ما یه گلدون


خونه ما همیشه منتظر یه مهمون


بهار اومد لباس نو تنم کرد


تازه تر از فصل شکفتنم کرد


بهار بهار یه مهمون قدیمی


یه آشنای ساده و صمیمی


یه آشنا که مثله قصه ها بود


خواب و خیال همه بچه ها بود


آخ که چه زود قلک عیدی یامون


وقتی شکست باهاش شکست دلامون


بهار اومد برفا رو نقطه چین کرد


خنده به دلمردگی زمین کرد


چه قدر دلم فصل بهار رو دوست داشت


وا شدن پنجره ها رو دوست داشت


بهار اومد پنجره ها رو وا کرد


من و با حسی دیگه آشنا کرد


یه حرف یه حرف حرفای من کتاب شد


حیف که همش سوال بی جواب شد


دروغ نگم هنوز دلم جوون بود


که صبح تا شب دنبال آب و نون بود


صدا همون صدا بود


صدای شاخه ها و ریشه ها بود


بهار بهار چه اسم آشنایی


صدات میاد اما خودت کجایی

+ نوشته شده در دوشنبه 27 اسفند1386ساعت 3:48 بعد از ظهر توسط ღ.•*بهنام *•.ღ



امشب گريه ميكنم

گريه ميكنم برای تو براي خودم 

                      براي تموم اونايي كه خواستن گريه كنن نتونستن                       
 براي تمام اون چيزي كه خواستي و نبودم خواستم و بودي
 

                         امشب گريه ميكنم                         
                     به وسعت دريا به وسعت بيشه به وسعت دل عاشق.                       
  براي تو...براي تو....

          

      

  عطر زرد گل یاس نمی خوام                                          

        عطر زرد گل یاس نمی خوام

 نمره بیست کلاس نمی خوام                                       

    من فقط واسه چشم تو جون میدم

  عاشقای بی حواس نمی خوام                                      

من تورو می خوام اونارو نمی خوام

  نفسم تویی هوارو نمی خوام                                         

     عشق رو نقطه جوش نمی خوام

   دورگرد گل فروش نمی خوام                                         

     اونیکه چشماش به رنگ عسله

   مجنون خونه به دوش نمی خوام                                    

من تورو می خوام اونارو نمی خوام

  نفسم تویی هوارو نمی خوام                                        

      من کسی با قد رعنا نمی خوام

  چشمای درشت و گیرا نمی خوام                                  

  دوست دارم قایق سواری رو ولی

    جز تو از هیچ کسی دریا نمی خوام                                 

من تورو می خوام اونارو نمی خوام

    نفسم تویی هوارو نمی خوام                                        

    موهای خیلی پربشون نمی خوام

آدم زیادی مجنون نمی خوام                                    

           می دونی چشم منو گرفتی

جز تو از خدامون هیچی نمی خوام                             

  من تور می خوام اونارو نمی خوام

نفسم تویی هوارو نمی خوام                                   

          چشم شرقی سیاه نمی خوام

صورتهای مثل ماه نمی خوام                                    

       اخه وقتی تو تو فکر من باشی

 حق دارم بگم گناه  نمی خوام                                   

من تورو می خوام اونارو نمی خوام

نفسم تویی هوارو نمی خوام                                   

   حرفهای نقره ای رنگ نمی خوام

اون دوتا چشم قشنگ نمی خوام                               

             حتی اونکه بلد شکار کنه

  صاحب تیر و تفنگ نمی خوام                                    

من تورو می خوام اونارو نمی خوام

 نفسم تویی هوارو نمی خوام                                    

      شعرهای ساده و تازه نمی خوام

اونکه میگه اهل ساز نمی خوام                                 

   من دلم می خواد تورو داشته باشم

 من دلم می خواد تورو داشته باشم                              

      واسه این کارم اجازه نمی خوام

     من تورو می خوام اونارو نمی خوام                              

          نفسم تویی هوارو نمی خوام

  سفر دور جهان نمی خوام                                        

      رنگهای رنگین کمان نمی خوام

  لحظه و ساعت و عمر من تویی                                  

     تو که نیستی من زمان نمی خوام

     من تورو می خوام اونارو نمی خوام                               

          نفسم تویی هوارو نمی خوام

    فالهای جور وا جور نمی خوام                                     

          نامه های راه دور نمی خوام

  واسه چی برم ستاره بچینم                                        

       ماه من تویی که نور نمی خوام

      من تورو می خوام اونارو نمی خوام                                

          نفسم تویی هوارو نمی خوام

     آذر و خرداد و تیر نمی خوام                                        

         آدمهای سر به زیر نمی خوام

    من خودم دیگه یه جور زندونی ام                                 

       حق دارم بگم اسیر نمی خوام

     من تورو می خوام اونارو نمی خوام                                

        نفسم تویی هوارو نمی خوام

  حرف خیلی عاشقونه نمی خوام                                  

       دل رسوا و دیوونه نمی خوام

        یا تو یا هیچ کس دیگه به خدا                                         

      یا تو یا هیچ کس دیگه به خدا

    خدا هم خودش می دونه که نمی خوام                             

 من تورو می خوام اونارو نمی خوام

     نفسم تویی هوارو نمی خوام                                          

     خرداد و اردیبهشت نمی خوام

    بی تو من این سرنوشت نمی خوام                                 

       یکی پرسید اگه آخرش نشه

   حتی این خیال زشت نمی خوام                                     

من تورو می خوام اونارو نمی خوام

   نفسم تویی هوارو نمی خوام                                         

بی تو چیزی از این عالم نمی خوام

  تو فرشته ای من آدم نمی خوام                                    

  می دونی خیلی زیادی واسه من

همیشه عادتمه کم نمی خوام                                     

من تورو می خوام اونارو نمی خوام

  نفسم تویی هوارو نمی خوام                                       

  من باش شعر نوشتم واسه کی

من باش شعر نوشتم واسه کی                                   

 تویی که گفتی شمارو نمی خوام

من باش شعر نوشتم واسه کی                                    

 تویی که گفتی شمارو نمی خوام

  من تورو می خوام اونارو نمی خوام                                

    نفسم تویی هوارو نمی خوام

نفسم تویی هوارو نمی خوام                                     

 

+ نوشته شده در دوشنبه 13 اسفند1386ساعت 11:45 قبل از ظهر توسط ღ.•*بهنام *•.ღ |



 

قول می دهم که آسمان شوم

  

 

 

مثل نامه ای ولی تو هیچ پاکتی جا نمی شوی

 

جعبه جواهری قفل نیستی ولی وا نمی شوی

 

مثل میوه خواستم بچینمت

 

میوه نیستی ستاره ای

 

از درخت آسمان جدا نمی شوی

 

من تلاش می کنم بگیرمت

 

طعمه می شوم ولی تو نهنگ می شوی

 

مثل کرم کوچکی مرا تند و تیز می خوری

 

تور می شوم ماهی زرنگ حوض می شوی

 

لیز می خوری

 

آفتاب را نمی شود توی کیسه ای جمع کرد و برد

 

ابر را نمی شود مثل کهنه ای توی مشت خود فشرد

 

آفتاب توی آسمان آفتاب می شود

 

ابر هم بدون آسمان فقط چند قطره آب می شود

 

پس تو ابر باش و آفتاب

 

قول می دهم که آسمان شوم

 

یک کمی ستاره روی صورتم بپاش

 

سعی می کنم شبیه کهکشان شوم

 

شکل نوری و شبیه باد

 

توی هیچ چیز جا نمی شوی

 

تو کنار من کنار او ولی

 

تو تویی و هیچ وقت ما نمی شوی

 

 

 

دوستت دارم بهانه قشنگ من

+ نوشته شده در شنبه 4 اسفند1386ساعت 8:31 قبل از ظهر توسط ღ.•*بهنام *•.ღ |



 

 

احساس عشق

 

 

چشمی بخند ! اینکه مرا شاد کنی

 

کاری خلاف رسم قدیم جهان کنی

 

آنقدر تشنه ام که تو باید به خنده ای

 

این تشنه را به شیر و عسل میهمان کنی

 

در من هزار و یک شب دلتنگ و بی قرار

 

چشم انتظار اینکه خودت روزشان کنی

 

مجنون منم و اینکه دعا می کنم خودت

 

فکری برای لیلی این داستان کنی

 

گاهی فقط دریچه بازی غنیمت است

 

تا رو به بی نهایت هفت آسمان کنی

 

احساس عشق سبز ترین نوع بودن است

 

حتی اگر که گاه گداری گمان کنی

 

که عاشقی و در تو کسی راه می رود

 

حتی اگر که گاه گداری گمان کنی

 

 

دوستت دارم

+ نوشته شده در چهارشنبه 24 بهمن1386ساعت 8:22 قبل از ظهر توسط ღ.•*بهنام *•.ღ |



ازروزی که تو رفتي پريده رنگه شادي 

 
اما خورشيد مي تابه مثل يه روز عادي


چطور هنوز پرنده داره هواي پرواز


چطور هنوز قناري سر ميده بانگ آواز


مگر خبر ندارن تو رفتي از کنارم

 
چرا بهت نگفتن بي تو چه حالي دارم


به چشم خسته من آسمون از سنگ شده


لعنت به اين تنهايي ، دلم برات تنگ شده


آفتاب نشسته روي گلهاي سرخ قالي


خيال تو کنارم تو اين اتاق خالي

 
به چشم خسته من آسمون از سنگ شده


لعنت به اين تنهايي ، دلم برات تنگ شده


اسمت به روي لبهام توي ترانه هامه


بغض گرفته عشق توغربت صدامه


قلبِ پر از سکوتم دلتنگ ازين جدايي


بي تو ببين چه سرده تابستونِ تنهايي ....

 

 

 دوستت دارم مهربانم

بهنام

+ نوشته شده در شنبه 13 بهمن1386ساعت 11:14 قبل از ظهر توسط ღ.•*بهنام *•.ღ |





از راه دور تو را میپرستم ای قبله امید من
از راه دور به تو عشق می ورزم

تا دیگر این فاصله را احساس نکنی عزیزم.
از راه دور درد دل هایم را به تو میگویم ،

و تو را در آغوش محبت های خودم میفشارم
آری از همین راه دور نیز میتوان

دست در دستانم هم گذاشت و در کنار هم قدم زد
به خواب عاشقی میروم تا این رویا برایم زنده شود عزیزم
از همین راه دور تو را می بوسم

و میگویم که خیلی دوستت دارم عزیزم
قاب عکست همیشه روبروی من است

و جای بوسه هایم بر روی قاب نمایان است
از همین راه دور به یاد تو خواهم بود ،

در همه لحظه ها تو را در جلو چشمانم میبینم ،
خاطره هایمان را همیشه در ذهنم مرور میکنم

و هیچگاه نمیگذارم خاطره های
لحظه دیدارمان از ذهنم دور شود
این فاصله ها را با محبت و عشقم از بین می برم

و کاری میکنم همیشه احساس کنی در کنار منی !
یک راه دور ، یک دنیا عشق ، محبت و پاکی
این راه دور قلبهایمان را در همه لحظه ها

در کنار هم نگه داشته است
چون همیشه به یاد همیم و همیشه به انتظار

آن هستیم که لحظه دیدارمان دوباره فرا رسد
ثانیه ها را لحظه به لحظه می شماریم

و شب و روز را با یاد هم و عشق به هم سپری میکنیم
آری لحظه دیدار نزدیک است...

یک خواب عاشقانه ، خواب با هم بودنمان ،

خواب دست گذاشتن در دستان هم ،
خواب نگاه به چشمان هم ، یک طلوع دیگر

و یک روز پر از خاطره ،

روزی که لحظه به لحظه آن به یاد همیم

و این است یک فاصله عاشقانه
میگذرد لحظه های پر از عشق و فرا خواهد رسید

حقیقت شیرین لحظه دیدارمان
از همین راه دور نیز میتوان عاشق بود ،

و از همین راه دور نیز میتوان همدیگر را


همیشه در کنار هم حس کرد نازنینم

پس آرام زندگی کن و بیشتر از همیشه عاشق باش

چون این راه دور خیلی مقدس است

و پایان راه ،

شیرین تر از گذشته است

 

دوستت دارم مهربانم

بهنام

+ نوشته شده در چهارشنبه 3 بهمن1386ساعت 5:23 بعد از ظهر توسط ღ.•*بهنام *•.ღ |



 

مرا دریاب عزیزم مرا در آغوش بگیر می دانی که حقیقتا دوستت دارم

بگذار عشق من در دستانت آرام بگیرد

ملکه کوچک من دیوانه تو هستم

تورا بیش از انچه بر زبان می آورم دوستت دارم

تو بانوی قلبم هستی تمام قلبم را به تو خواهم بخشید

قلب من از آن توست و تنها برای تو می گرید و اشک عشق میریزد

عزیزم مدتهای بسیاری تنها بوده ام از تنهایی خسته ام

نجاتم بده به عشق پاکت به محبتت نیازمندم

ساعات تنهایی میگذرد دلتنگ توام

دلم اسم تورا فریاد میزند

درست به فرشته ای می مانی

خانه ام در بهشت توست تو ستاره منی

در رویاهای تنهایی ام تا هفت می شمارم و تورا فریاد میزنم

عشق من دوستت دارم

عزیزم تو همان یگانه ای که در رویاهایم می بینم

من تورا می خواهم

هیچ کس نمی تواند بیش از این تورا دوست بدارد

بانوی ابدی من باش

عزیزم بی تو نمی توانم زندگی کنم مرا با خود به نهایت عشق ببر

همیشه صورت زیبایت را تجسم میکنم

هیچوقت نمی خواهم تورا از دست بدهم

بی عشق تو نمی توانم زندگی کنم

تا آخر دنیا کنارت خواهم ماند

تو ومن

آه حس می کنم همچون ماه که آفریده شده تا تنها باشد

من و تو و این حقیقت دارد

که تو همان یگانه ای

تو ماه منی

 

 

دوستت دارم مهربانم

بهنام 

+ نوشته شده در سه شنبه 25 دی1386ساعت 11:59 قبل از ظهر توسط ღ.•*بهنام *•.ღ |



تو رامی خوانم  تویی که مرا از خرابه های سرد سکوت  

به قصر سپید عشق هدایتم کردی       

و از من برای خود عاشقی بی قرار و یاری با وفا ساختی     

تو را می خوانم تویی که  با صداقت عاشقانه ات مرا

با عشق پاکت با ناز و نیازت و با نگاههای

پر تمنایت ... دلم را بردی  

تو را می خوانم که تمامی لحظه هایم تو را میخواهند

و برای عطر نفسهایت دلتنگی می کنند

 

دوستت دارم مهربانم

بهنام

+ نوشته شده در دوشنبه 17 دی1386ساعت 7:42 بعد از ظهر توسط ღ.•*بهنام *•.ღ |



 

معنی گلها

 

 سرخ محبت صادقانه مرا بپذیر

 شقایق شهدای راه عشق و ایمان را به یاد آر

 یخ پاک ناامیدم کردی

 لادن گاهی از من یاد کن

 زرد از تو بیزارم

 سفید می سوزم و میسازم

 نسترن شهرت را بر عشق رجحان دادی

 شمعدانی عشق لازمه زندگیست

 حنا بیشتر از این دیگر فریب تو را نمی خورم

 کوکب چرا بیهوده قلبم را افسرده میسازی

 

+ نوشته شده در دوشنبه 2 مهر1386ساعت 11:45 قبل از ظهر توسط ღ.•*بهنام *•.ღ |



 

 

شاید آن درگران در دستان من عطر تن تو باشد

 

با تو می گویم از عشق با تو می گویم از مهربانی

 

صادقم با تو آرزوی دیرین من

 

 با صدایی رسا فریاد می کشم

 

 

 دوستت می دارم تا بی نهایت

 

 

+ نوشته شده در دوشنبه 29 مرداد1386ساعت 11:58 بعد از ظهر توسط ღ.•*بهنام *•.ღ |



 

گفتمش آغاز درد عشق چيست؟

 گفت آغازش سراسر بندگيست

 گفتمش پايان آن را هم بگو

گفت پايانش همه شرمندگيست

 گفتمش درمان دردم را بگو

 گفت درماني ندارد، بي دواست

گفتمش يک اندکي تسکين آن

گفت تسکينش همه سوز و فناست

 

+ نوشته شده در دوشنبه 29 مرداد1386ساعت 11:55 بعد از ظهر توسط ღ.•*بهنام *•.ღ |