تبليغاتX
همراه شو عزیز دنیای سنگی -

" طلوع دوباره آفتاب "

چرا ديگر نمي‌تابد،
بلند اندام زيبايم،
كه شمع پر فروغ و زيور ابيات من بود

چرا اينگونه ساكت شد،
پري قصه‌هاي من،
گل سرخ خيال لحظه‌هاي غربت و محنت


چرا تسليم محض سرنوشت نابرابر شد،

مگو، بـــــا تــــو !
كه شايد دلبرت،
دلبسته قصر طلايي شد...

نمي‌دانم .....

نمي‌دانم كه بعد زندگي عشق است يا تزوير؟
نمي‌دانم كه عصر ما،
و آن افسانه شيرين و كهنه قصه ليلي،


همه خواب و خيال است يا همه نسيان؟

نمي‌دانــــــــم ....

ولي، آونگ لحظه هاي شب خيزم،دمنا

و قطره قطره باران،

به روي شاخه گل‌ها،
و بغض در گلو مانده،
سرود سبز دوستي را،
و آفتاب صداقت را،
بشارت مي‌دهد روزي


به امــــــــيد چنان روزي

شب من، روز و، روزم شب شود آخر...

+ نوشته شده در جمعه 23 اسفند1387ساعت 1:4 بعد از ظهر توسط ღ.•*بهنام *•.ღ |